نشستن سیّد میرزا آقا مختاری در آتش و مسلمان شدن مرد آلمانی(حکایت علما)

سیّد میرزا آقا مختاری می گوید: یک روز من به خاطر رفع نیاز خود و خانواده به آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام متوسّل گردیدم، و از ایشان خواستم تا از خدا بخواهد سببی فراهم نماید که بتوانم نیازمندی خانواده ام را برآورده نمایم. صبح که به قصد کار به کارگاه رفتم بعد از جمع آوری هیزم ها و روشن نمودن زیر دیگ های بزرگی که برای رنگ نمودن خامه ها استوار گردیده بود دیدم رئیس کارخانه که آن زمان فردی آلمانی بود به همراه سرکارگر ایرانی به ریگرزخانه آمد در حالی که آتش زیر دیگهای زبانه می کشید، او از سر کارگر پرسید این بچه کیست؟ سرکارگر جریان مرا به آن فرنگی گفت. او به من رو کرد و با حالت کنایه گفت: من شنیده ام آتش سید را نمی سوزاند! به محض شنیدن این حرف هیزم ها را از جلو کوره کنار زدم و به زیر کوره داخل آتش ها رفتم. آن دو نفر با دستپاچگی سعی بر این نمودند که مرا از کوره بیرون بیاورند ومن با نام «یا حسین» بر فراز آتش ها نشسته بودم، به هر وسیله ای بود مرا بیرون کشیدند.

فرد آلمانی چهره ی مرا بوسه زد و زیر لب به سرکارگر چیزی گفت. فردای آن روز سرکارگر به منزل ما آمد و وجه قابل توجّهی را تحت عنوان جایزه به من داد.

این امر هنگامی صورت گرفت که اکثر برادران و خواهر من مریض و در منزل تحت مداوا بودند و هزینه ی مداوای آنها بسیار سخت و طاقت فرسا شده بود. به لطف خدا با آن پول امورات آن روزگار گذشت و در چند روز بعد آن فرد آلمانی نیز به دین اسلام مشرّف گردید.

در برابر پروردگار سجده شکر به حای آوردم و قصد کردم هر ساله با هزینه ای که برای زندگی تأمین می نمایم به زیارت آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام بروم و بدین صورت ارادت خود را به جدّم حسین بن علی علیه السلام عرضه نمایم.

حاج سیّد میرزا آقا مختاری نقیب السادات، سیّدی پاک طینت بود. ایشان می گفت زمانی که شناسنامه مرسوم گردید برادرانم نام فامیل خود را حسینی عراقی گرفتند ولی من با توجّه به القاب اجداد خود و همچنین به منظور اینکه نام پدر و القاب اجدادم را حفظ نمایم نام فامیل خود را مختاری انتخاب و در شناسنامه ثبت نموده ام. شدّت ارادت و عشق این سیّد به اجدادش بالاخص به امام شهیدان حسین بن علی و مولایش حضرت حجّة بن الحسن العسکری علیه السلام به حدّی بود که در وصف نمی گنجد.

گویی که مظلومیّت جدّش حسین بن علی علیه السلام را با تمام وجود در آن دوران لمس می کرد. از همان جوانی نیز غلام درگاه ابا عبدالله الحسین بود و یکی از سران هیئت های مذهبی اراک بود، کلامش در هنگام صحبت، نافذ و نوحه سرایی او جان انسانها را جلا می داد و بر وجود مشتاقان خاندان ولایت حلاوت می بخشید.

در شانزده سالگی به منظور ادای دین و عهدی که بسته بود برای پابوس حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام عازم کربلا گردید. ایشان می گفت سفر اوّل من حدود یک ماه و نیم طول کشید آن قدر این سفر به کام من شیرین بود که حلاوت آن را فقط شیفتگان امامت و ولایت می دانند.

ایشان می گفت از سفر اوّل که برگشتم اراده نمودم جهت سال دوم به منظور برپایی عزاداری خامس آل عبا خیمه ای با همکاری بعضی از خیّرین اراکی تهیه و به کربلا ببرم تا هر ساله در صحن مطهّر اباعبدالله الحسین علیه السلام زیر آن خیمه عزاداری آن حضرت را بر پا کنم. وقت موعود رسید و سال بعد خیمه بزرگی را از اصفهان تهیه و خریداری نمودم و آن را با خود به کربلا بردم، چون در صحن آقا اباعبدالله الحسین جا جهت استقرار آن وجود نداشت اداره اوقاف عراق پیشنهاد نمود تا آن را به کاظمین ببرم و در صحن امامان بزرگوار حضرت موسی بن جعفر و امام جواد علیهم السلام بر پا دارم، من هم این کار را کردم و در ایّام محرم روضه خوانی را به مدّت ده روز زیر آن خیمه برقرار کردم.

ابوالفضل سبزی و حجت سبزی، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و کربلایی کاظم

/ 1 نظر / 10 بازدید
عاقل

خدا شفاتون بده انشاله/ مغز داری تو؟!